عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منوی کاربری

:: خوش آمدی : [Login_Name]
:: آخرین ورود:[Login_Date_Last]
:: نام کاربری : [Login_Username]
:: پنل کاربری
:: مشاهده پروفایل
:: ارسال پست جدید
:: ویرایش پروفایل
:: خروج از سایت
♥وب اورجینال من♥ از همه میخوام که از نوشتن نظر بیخود جلوگیری کنن چون فقط وقتشونو هدر میدهند و من بهتون قول میدم که حداقل روزانه یک مطلب باحال براتون بزارم با تشکر مدیریت ♥وب اورجینال ♥

آمار مطالب

:: کل مطالب : 30
:: کل نظرات : 12

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 2
:: بازدید هفته : 24
:: بازدید ماه : 113
:: بازدید سال : 254
:: بازدید کلی : 254

RSS

Powered By
loxblog.Com

اشک هایی که برای باخت ریختیم , همان عرق هایی است که برای برد نریختیم

♥ضرب المثل کاربردی♥
شنبه 23 آذر 1392 ساعت 19:23 | بازدید : 3434 | نوشته ‌شده به دست weborigi | ( نظرات 0 )

آستین نو پلو بخور!
در موردی گفته می شود که هنرمند را در لباس کهنه به هیچ می گیرند و بی هنران ظاهرساز را بر صدر می نشانند.
صائب می گوید:
هنر ز فقر کند در لباس عیب ظهور                که نان گندم درویش، طعم جو دارد


● از کوزه همان تراود که در اوست!
گر دایرۀ کوزه ز گوهر سازند                      از کوزه برون همان تراود که در اوست


آستین نو پلو بخور!
در موردی گفته می شود که هنرمند را در لباس کهنه به هیچ می گیرند و بی هنران ظاهرساز را بر صدر می نشانند.
صائب می گوید:
هنر ز فقر کند در لباس عیب ظهور                که نان گندم درویش، طعم جو دارد


● از کوزه همان تراود که در اوست!
گر دایرۀ کوزه ز گوهر سازند                      از کوزه برون همان تراود که در اوست

● از ماست که بر ماست!
در موردی گفته می شود که شخصی از نزدیکان خود آسیب ببیند.
روزی ز سر سنگ عقابی به هـوا خاست         بهـــــر طلب طعمه پــــــر و بــال بیــــاراست
از راستی بــال منــی کـــرد و همی گفت         کامـــــروز همه ملک زمین زیــر پـــر مـاست
بـر اوج چو پرواز کنم از نظـــــر تیـــــــــــــــز         بینم سـر مــویی هم اگــــــر در ته دریـاست
گـــــر بـــر سر خاشاک یکـی پشه بجنبـد         جنبیـدن آن پشه عیـــان در نظــــــر مــاست
بسیـــــار منی کـــرد و ز تقدیـر نتــــرسید         بنگـر که از این چرخ جفـاپیشه چه برخاست
ناگـــه ز کمینگاه یکـــی سخت کمـانـــی          تیـــــری چــو قضـــا بد بگشـاد بـــر او راست
بر خاک بیفتـاد و بغلطید چـــــو مــــاهی           و آنگه نظر خویش فکنــد از چپ و از راست
زی تیــــــر نگه کرد و پر خویش در آن دید          گفتــا ز که نـالیم که از ماست که برماست
                                                                        «منسوب به ناصر خسرو قبادیانی»


● اسباب خونه به صاحبخونه میره!
مانند: الولدالحلال یشبه باالباب او الخلال. یعنی: بچه حلال زاده یا به باباش شبیه است یا به دایی اش، یا به شوخی می گویند الولدالچموش یشبه بالعموش!

● اگر دعای بچه ها اثر داشت یک معلم زنده نمی موند!

● به قاطر گفتند: بابات کیه؟ گفت: آقا داییم اسبه!
در مورد اشخاصی گفته می شود که می خواهند به وسیله ی خویشاوندانشان عنوانی بیابند.

● تا مار راست نشه توی سوراخ نمی ره!
در مورد اشخاص نادرست و دروغگو گفته می شود که تا دست از نادرستی و دروغ برندارند پیروز نمی شوند.

● جاده دزد زده تا چهل روز امنه!

● چشمش هزار کار می کنه که ابروش نمی دونه!
بسیار زیرک و آب زیر کاه است.

● حاکم به حرف دهاتی می گیره اما به حرف دهاتی ول نمی کنه!
در مورد کسی گفته می شود که بر اثر سعایتش کسی را تعقیب کنند ولی هر چه شفاعت کند بی اثر باشد.
    
● خدا به آدم گدا، نه عزا بده و نه عروسی!
یعنی هر دو برای آدم فقیر اسباب زحمت است.

● خر را که به عروسی می برند برای خوشی نیست برای آبکشی است!
در موردی گفته می شود که مرد یا زنی زحمتکش را به جشنی دعوت می کنند ظاهرا به عنوان میهمان و در باطن برای خدمت کردن.

● خودشو نمی تونه نگهداره چطور منو نگه می داره!
بر سفره کریم خان زند، لرزانک گذاشته بودند. یکی از نزدیکان گفت: میل بفرمایید، خیلی قوت داره. کریم خان گفت: این که داره می لرزه! چیزی که خودش را نمی تونه نگهداره، چطور منو نگه می داره؟

● در بیابان گرسنه را شلغم پخته به ز نقره خام!

● درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای         نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر!
کنایه از این است که اگر کسی در یک جا مدت ها ساکن شد خوار می شود و از چشم می افتد، مانند: آب که یک جا ماند می گنده.

● درخت پربار سنگ می خوره!
مردم لایق و کارآمد همیشه مورد تهمت و دشنام بی هنران هستند.
● درزی در کوزه افتاد! (خیاط در کوزه افتاد – نخ نما)
به شهری مردی درزی بود و بر در دروازه شهر دکان داشت و کوزه ای از میخی به در آویخته بود و هوس آنش بودی که هر جنازه ای که از شهر بیرون بردندی وی سنگی در آن کوزه افکندی و هر ماه حساب آن سنگ ها بکردی که چند کس را بردند و باز کوزه تهی کردی و از میخ درآویختی و سنگ همی افکندی تا ماه دیگری تا روزگار برآید. از قضا درزی بمرد. مردی به طلب درزی آمد و از مرگ درزی خبر نداشت و در دکانش بسته دید، همسایه را پرسید که درزی کجاست که حاضر نیست؟ همسایه گفت: درزی در کوزه افتاد.
«قابوس نامه»      


● رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت!
نریخت درد می و محتسب ز دیر گذشت            رسیده بود بلایی ولی بخیر گذشت
«آصفی هروی»

● روزگار است این که گَه عزت دهد گَه خوار دارد!
روزگار است این که گَه عزت دهد گَه خوار دارد         چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
«قائم مقام فراهانی»

● سوزن همه رو می پوشونه اما خودش لخته!
بسیار جوانمرد است. خودش گرسنگی می خورد که دیگران سیر باشند.

● شعر چرا می گی که تو قافیه اش بمونی؟!

● طاس اگر نیک نشیند همه کس نرّاد است!
این مثل در میان تخته نرد بازان مشهور است که در موقع بردن حریف می گویند.

● عروس که مادر شوهر نداره، اهل محل مادر شوهرشند!
معمولا اهل محل و همسایه ها در کار عروس تازه فضولی می کنند.

● فقیر، در جهنم نشسته!
هر چه از دست تهی دست برود می گوید: به جهنم!

● کباب پخته نگردد مگر به گردیدن!
مردم با تجربه کسانی هستند که در میان مردم و فرقه ها می گردند.

● کفشاش یکی نوحه می خونه یکی سینه می زنه!
بسیار نامرتب و مندرس است.

● گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من         آن چه البته به جایی نرسد فریاداست!
«یغمایی جندقی»


● ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون    او به مطلب ها رسید و ما هنوز آواره ایم!

● ماه درخشنده چو پنهان شود        شب پره بازیگر میدان شود!

کنایه از این است که وقتی مردم با کفایت و عالم عرصه را خالی می کنند، بی هنران و بی سوادان معرکه دار می شوند.

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران