عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منوی کاربری

:: خوش آمدی : [Login_Name]
:: آخرین ورود:[Login_Date_Last]
:: نام کاربری : [Login_Username]
:: پنل کاربری
:: مشاهده پروفایل
:: ارسال پست جدید
:: ویرایش پروفایل
:: خروج از سایت
♥وب اورجینال من♥ از همه میخوام که از نوشتن نظر بیخود جلوگیری کنن چون فقط وقتشونو هدر میدهند و من بهتون قول میدم که حداقل روزانه یک مطلب باحال براتون بزارم با تشکر مدیریت ♥وب اورجینال ♥

آمار مطالب

:: کل مطالب : 30
:: کل نظرات : 12

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 2
:: بازدید هفته : 24
:: بازدید ماه : 113
:: بازدید سال : 254
:: بازدید کلی : 254

RSS

Powered By
loxblog.Com

اشک هایی که برای باخت ریختیم , همان عرق هایی است که برای برد نریختیم

♥جوک جدید♥
جمعه 10 بهمن 1393 ساعت 17:15 | بازدید : 184 | نوشته ‌شده به دست weborigi | ( نظرات 0 )

فرمون دادن پسرها:
بیا بیا بشکون بیا بیا برگردون حله دادا…..
.
.
.
فرمون دادن دخترا:
بیا بیا بیا نه! اینطوری نیا! برو جلو! بیا بیا بیا بیا،نه!!!

برو جلو از اول! بیا بیا واااای نیا نیا لهم کردی نیا نیا دیگه

روایت داریم هنوز داره میاد

.................................................................

ﺍﺯ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺗﺮ …
.
.
.
ﺍﻭﻥ ﭘﻨﮕﻮﺋﻨﯿﻪ ﮐﻪ ﻧﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺩﺍﺭﻩ
ﻧﻪ ﺧﺸﺘﮏ ﺩﺭﺳﺖ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﺭ :D

.............................................
ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﮐﺎﺭ می کرﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﻭﺍﯼ ﻓﺎﯼ ﻗﻄﻊ ﺷﺪ!
ﺗﺤﻘﯿﻖ ﮐﺮﺩﻡ، ﺩﯾﺪﻡ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﻭ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ!
ﻣﺮﺩﻡ چه قدر ﺑﯽ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﺷﺪﻥ ﺗﺎﺯﮔﯿﺎ!
........................................................................
یارو رادیو گوش میداد مجری گفت: مسیر بزرگراه همت به امام حسین بسته است،
یارو میگه: عجب خریه دیگه برا چی قسم میخوری؟؟؟
............................................................
فرهنگ لغت مامانم :
این آشغالا که میزاری تو گوشت = هدست .
این آشغاله که شب و روز دستته = موبایلم .
این آشغالا که همش سرت توشه = لپ تاپم .
این آشغالا که میخوری = قره قروت .
این آشغال دونی = اتاقم !!!
این آشغال = خودم :|
......................................................
اﮔﻪ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﻋﻮﺍﺑﺸﻪ:
ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯿﻪ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﮑﺸﻪ!
ﺁﻟﻤﺎﻧﯿﻪ ﻓﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ ﻣﯿﺮﻩ!
ﺳﻮﺋﯿﺴﯿﻪ ﺟﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﺘﺸﻮﻥ!
ﻋﺮﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ!
ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﻪ ﻓﯿﻠﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ!!!!
ﻭﺍﻻﺍﺍﺍﺍ
........................................................
پشت نویسی کارت عروسی غضنفر :
حاج حسنعلی و خانواده محترم ، بجز پسر وسطی کرمعلی پدرسگ کثافت بی پدرمادر …
خاک تو سرتون با اون بچه تربیت کردنتون ، اصلا نمیخوام بیاید
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
♥حیف نان♥
جمعه 10 بهمن 1393 ساعت 16:52 | بازدید : 213 | نوشته ‌شده به دست weborigi | ( نظرات 0 )
حیف نون زبونش تو عابربانک گیر میکنه میبرنش بیمارستان ازش میپرسن زبونت تو عابربانک چیکار میکرد؟ میگه کارتمو وارد کردم گفت زبان خود را وارد کنید ارسال نظر
www.SMSOJOK.com

حیف نون زبونش تو عابربانک گیر میکنه
میبرنش بیمارستان
ازش میپرسن زبونت تو عابربانک چیکار میکرد؟
میگه کارتمو وارد کردم گفت زبان خود را وارد کنید


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
♥خواهرزادم♥
جمعه 10 بهمن 1393 ساعت 16:48 | بازدید : 205 | نوشته ‌شده به دست weborigi | ( نظرات 0 )

به خواهر زاده چهار سالم یاد داده بودم اگه جاییش اوف شد ,

بیاد پیش من تا بوسش کنم تا خوب بشه,

چشمتون روز بد نبینه ,

رفته ختنه کرده در به در دنبالم میگرده!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
♥بچگیام♥
چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 16:57 | بازدید : 148 | نوشته ‌شده به دست weborigi | ( نظرات 0 )

 من همیشه بچگیام دوس داشتم وقتی گریه میکردم

بغلم کنن بگن هیش مامی ایز هیر، مامی لاوز یو...
اما خب متاسفانه اکثر مواقع میگفتن خفه خون بگیر لامصب!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
♥نصیحت پیرمرد(جدید)♥
چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 16:49 | بازدید : 292 | نوشته ‌شده به دست weborigi | ( نظرات 0 )

 پیرمردی سه فرزند داشت. روزی فرزندانش را جمع کرد و

به هر کدام چوبی داد شکستند! بیل داد شکستند

! تیرآهن ۱۸ داد شکستند! پیرمرد گفت:
آدم باشین، مسخره بازی در نیارین می خوام نصیحتتون کنم...!!!!!!!!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
♥داستان کوتاه♥
چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 16:40 | بازدید : 156 | نوشته ‌شده به دست weborigi | ( نظرات 0 )

 پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،

با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.
یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:....

پدر عزیزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم، من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی رویایی با مادر و تو رو بگیرم، من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم، او واقعا معرکه است، اما می دانستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتورسواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره، این فقط یه احسسات نیست... ماریا به من گفت می تونیم شاد و خوشبخت بشیم، اون یکی تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون، ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعدادی بچه، ماریا چشمان من رو به حقیقت باز کرد که ماریجونا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه که تو مزرعه هستن، برای معامله با کوکائین و اکستازی احتیاج داریم، فقط به اندازه مصرف خودمون، در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره . نگران نباش پدر من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم رقابت کنم یک روز مطمئنم که برای دیدار تون بر می گردم و اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی
با عشق پسرت جان
پاورقی، پدر هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نبود من بالا هستم خونه دوستم تامی فقط می خواستم بهت یاداوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه دوستت دارم
هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
♥داستان پسر و دختر در کتابخانه♥
شنبه 20 دی 1393 ساعت 16:47 | بازدید : 307 | نوشته ‌شده به دست weborigi | ( نظرات 0 )

 پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید:

«مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشینم؟»

دختر جوان با صدای بلند گفت:

«نمی خواهم یک شب را با شما بگذرانم تمام دانشجویان در کتابخانه به پسر که بسیار خجالت زده شده بود نگاه کردند.

پس از چند دقیقه دختر به سمت آن پسررفت و در کنار میزش به او گفت:

... «من روانشناسی پژوهش می کنم و میدانم مرد ها به چه چیزی فکر میکنند،گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟»

پسر با صدای خیلی بلند گفت:

«200 دلار برای یک شب!!؟ خیلی زیاد است!!!»

وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غیر عادی کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد:

« من حقوق میخوانم و میدانم چطور شخص بیگناهی را گناهکار جلوه بدهم.»


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
♥خدایا ضایع کن ولی اینطوری نه♥
شنبه 20 دی 1393 ساعت 16:42 | بازدید : 191 | نوشته ‌شده به دست weborigi | ( نظرات 0 )

 علی:خانومت و دختر کوچولوت چطورن؟

دانیال: خوبن. اتفاقا معصومه و پارمیدا هم خیلی دوست دارن تو رو ببینن.

علی:آره منم همینطور. آخ که اگه من اون پارمیدای خوشگل و نازتو ببینم، می نشونمش توی بغلم و یه دل سیر ماچش می کنم و حسابی اون چشمای قشنگشو می بوسم.

وای که چه موهای لختی داره پارمیدا.

آدم دوست داره دستشو بکنه لای موهاش. با اینکه فقط

عکسشو دیدما، ولی عاشقش شدم. وای که این پارمیدا

چقدر ناز و خوردنیه! باور کن ببینمش اصن نمی ذارم

از توی بغلم تکون ...

دانیال: ببین ادامه نده. پارمیدا اسم زنمه! اسم دخترم معصومه ست!

♥خخخخخخخخ♥


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
♥جوک باحال♥
دوشنبه 10 آذر 1393 ساعت 16:35 | بازدید : 231 | نوشته ‌شده به دست weborigi | ( نظرات 0 )

  دیشب با داداشم نشستیم پای هندونه و جاتون خالی با قاشق تمام مغزش رو تراشیدیم و خوردیم ،

بابام از اونور داد میزنه میگه : یه ذره هندونه بزارید بمونه روی اون پوست ،

 تا رومون بشه بزاریمش دم در؛ اینجوری مردم فک میکنن بُز تو خونه بستیم ...

            


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
♥خطاب به عید♥
چهارشنبه 14 خرداد 1393 ساعت 14:09 | بازدید : 185 | نوشته ‌شده به دست weborigi | ( نظرات 0 )

عید آمد و شد مایه ی خوشحالی فامیل

هر عید خرابند سر ِ من همه ی ایل


خواهر زنم از بندر و مادر زنم از یزد

اقوام برادر زنم از جانب منجیل


القصّه هجومیست به این خانه که انگار

از شش جهت آورده سپاه ابرهه با فیل


نابود گر خانه و غارتگر میوه

از دم همگی قاتل شیرینی و آجیل


مانند ملخ مزرعه ای را که بیابند

در عرض دو ساعت به بیابان شده تبدیل


مانند عقابی به سر ِ دشت ِ فریزر

آگاه از آمد شد ِ هر مرغ به تفصیل


در آن، که رسیده به سر ِ سفره تمام است

در دیس اگر ریخته باشی پلو با بیل


یک لقمه نماند که خودت هم بکنی مِیل

یک رود غذا با خودش آورده اگر نیل


در حیرتم از قدرت این جاروی برقی

آنقدر که بی وقفه کند کار به تعجیل


ای کاش که می شد بشوی لغو تو ای عید

یا که بشود دوره ی یکسال تو تعدیل


من طاقت این حمله ی هرساله ندارم -

سوی خودم از جانب این خیل ِ ابابیل


امّا چه بخواهی چه نخواهی تو دوباره

عید آمد و شد مایه ی خوشحالی فامیل


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران