عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منوی کاربری

:: خوش آمدی : [Login_Name]
:: آخرین ورود:[Login_Date_Last]
:: نام کاربری : [Login_Username]
:: پنل کاربری
:: مشاهده پروفایل
:: ارسال پست جدید
:: ویرایش پروفایل
:: خروج از سایت
♥وب اورجینال من♥ از همه میخوام که از نوشتن نظر بیخود جلوگیری کنن چون فقط وقتشونو هدر میدهند و من بهتون قول میدم که حداقل روزانه یک مطلب باحال براتون بزارم با تشکر مدیریت ♥وب اورجینال ♥

آمار مطالب

:: کل مطالب : 30
:: کل نظرات : 12

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 2
:: بازدید هفته : 24
:: بازدید ماه : 113
:: بازدید سال : 254
:: بازدید کلی : 254

RSS

Powered By
loxblog.Com

اشک هایی که برای باخت ریختیم , همان عرق هایی است که برای برد نریختیم

♥داستان های زیبای بهلول♥
سه‌شنبه 19 آذر 1392 ساعت 21:38 | بازدید : 880 | نوشته ‌شده به دست weborigi | ( نظرات 0 )

بهلول و قبرستان
شخصي بهلول را در قبرستان ديد ، از او پرسيد : چه مي كني ؟
بهلول گفت : همنشيني مي كنم با جماعتي كه مرا اذيت نمي كنند و اگر از آخرت غفلت كنم مرا يادآوري و تذكر مي دهند ، و اگر از آنها دور شوم غيبت مرا نمي كنند .

تعبير خواب خليفه
روزي ، خليفه بهلول را احضار كرد كه : خوابي ديده ام ، مي خواهم تعبيرش كني .
گفت چيست ؟
گفت : خواب ديدم به جانور وحشتناكي تبديل شده ام و نعره زنان به اطراف خود هجوم مي برم و آنچه از خرد و كلان در سر راه خود مي بينم درهم مي شكنم و مي بلعم . بگو تعبيرش چيست ؟
گفت : من تعبير واقعيت ندانم ، فقط خواب تعبير مي كنم .
 

 

 


بهلول و قبرستان
شخصي بهلول را در قبرستان ديد ، از او پرسيد : چه مي كني ؟
بهلول گفت : همنشيني مي كنم با جماعتي كه مرا اذيت نمي كنند و اگر از آخرت غفلت كنم مرا يادآوري و تذكر مي دهند ، و اگر از آنها دور شوم غيبت مرا نمي كنند .

تعبير خواب خليفه
روزي ، خليفه بهلول را احضار كرد كه : خوابي ديده ام ، مي خواهم تعبيرش كني .
گفت چيست ؟
گفت : خواب ديدم به جانور وحشتناكي تبديل شده ام و نعره زنان به اطراف خود هجوم مي برم و آنچه از خرد و كلان در سر راه خود مي بينم درهم مي شكنم و مي بلعم . بگو تعبيرش چيست ؟
گفت : من تعبير واقعيت ندانم ، فقط خواب تعبير مي كنم .

جواب بهلول به زن بدكاره
زماني دل بهلول از اوضاع زمانه گرفته بود و در خرابه اي مشغول ذكر خدا بود . در ضمن لباسش را براي وصله زدن در آورده بود . زن بي عفتي چشمش به او افتاد . بهلول را دعوت به كار بد كرد . بهلول گفت : وزن دسـتهاي من چقدر است ؟ وزن پا هاي من تا وزن تمام اعضاء را پرسيد ، و گفت : كدام عاقل حاضر است كه به خاطر لذت عضو كوچكي تمام اعضاي خود را در آتش جهنم بسوزا ند . و از جاي خود برخاست و نعره اي كشيد و فرار كرد .

خليفه ديوانه
روزي بهلول در قصر خليفه كنار پنجره نشسته بود و بيرون را مي نگريست .
خليفه پرسيد : آن بيرون چه مي بيني ؟
گفت : ديوانگان انبوه كه در رفت و آمد ند و خود نمي دانند چه مي كنند و عجيب اين است كه اگر آن سوي پنجره بودم و داخل قصر را تماشا مي كردم ، باز هم جز اين نمي ديدم .

خليفه شدن بهلول
هارون الرشيد از بهلول پرسيد : دوست داري خليفه باشي ؟
بهلول گفت : نه !
هارون الرشيد گفت : چرا ؟
بهلول گفت : از آن رو كه من به چشم خود تا به حال مرگ سه خليفه را ديده ام . ولي تو كه خليفه اي مرگ دو بهلول را نديده اي .

دعاي بچه ها
بچه هاي مدرسه اي اطراف بهلول را گرفته و او را اذيت مي كردند . مردي به بهلول گفت : چرا به پدرا نشان شكايت نمي كني . بهلول گفت : ساكت باش شايد پس از مرگ من بچه ها شادي و خوشي خود را به ياد آورند و بگويند خدا آن مجنون را رحمت كند .

دعوي شخصي نزد بهلول
شخصي نزد بهلول آمد و شكايت كرد كه فلاني به من گفته است كه ( گـه ) مخور . بهلول گفت : غلط كرده است ، تو برو كار خود را باش !

ديوانه كشتن ، هارون ا لرشيد
روزي هارون الرشيد از كنار گورستان مي گذشت . بهلول و (( عليان )) مجنون را ديد كه با هم نشسته اند و سخن مي گويند . خواست با ايشان مطايبه كند . دستور داد هر دو را آوردند .
گفت : من امروز ديوانه مي كشم . جلاد را طلب كنيد . جلاد في الفور حاضر شد با شمشير كشيده . و عليان را بنشا ند كه گردن زند . بهلول گفت : اي هارون چه مي كني ؟
هارون گفت : امروز ديوانه مي كشم .
بهلول گفت : سبحان الله ، ما در اين شهر دو ديوانه بوديم ، تو سوم ما شدي . تو ما را بكشي چه كسي تو را بكشد .

ديوانه و بهلول
يكي از نديمان خليفه ، بهلول را گفت : چرا اينجا نشسته اي ؟
برخيز و نزد وزير خليفه رو كه به هر ديوانه پنج درهم مي دهد . بهلول گفت : اگر راست مي گويي خودت برو كه تو را ده درهم خواهد داد .

شاعر ياوه سرا
شاعري ياوه سرا در حضور بهلول غزلي بخواند و گفت : مي خواهم كه اين غزل را به دروازه شهر آويزم تا شهرت يابد ، بهلول گفت : مردم چه دانند كه آن شعر توست ، مگر آنكه تو را نيز پهلوي شعرت بياويزند .

طعام خليفه
هارون الرشيد طعامي را براي بهلول فرستاد . خادم خليفه طعام را نزد بهلول آورد و پيش او گذاشت و گفت : اين طعام مخصوص خليفه است كه براي تو فرستاده . بهلول طعام را برداشته و جلوي سگي كه كنار كوچه بود گذاشت . خادم بر سر او فرياد كشيد كه چرا طعام خليفه را پيش سگ مي گذاري ؟!
بهلول گفت : دم مزن كه اگر سگ نيز بشنود اين طعام خليفه است ، لقمه اي از آن نخواهد خورد ؟!

طمع شياد به سكه طلاي بهلول
بهلول روزي سكه طلايي در دست داشت و با آن بازي مي كرد .
شيادي به او گفت :
اگر اين سكه را به من بدهي در مقابل ده سكه به همين رنگ به تو مي دهم . چون سكه هاي شياد را ديد دريافت كه آنها از مس است . پس به شياد گفت : به اين شرط مي دهم كه سه بار مثل خر عرعر كني . شياد پذيرفت و سه مرتبه عرعر كرد . پس روي به شياد كرده گفت : تو با اين خريت فهميدي كه سكه من از طلاست . آن وقت توقع داري من نفهمم كه سكه هاي تو از مس است .

غسل كردن
از بهلول پرسيدند كه : چون در صحرايي به چشمه اي رسيم و خواهيم كه غسلي برآريم روي به كدام سمت كنيم ؟
گفت : به سمت جامه هاي خود ، تا دزد نبرد .

فرزندان به جاي الاغ
الاغ دهقاني مرده بود . خود و پسرانش غمگين نشسته بودند . چون بهلول ماجرا را دانست گفت : جانت سلامت . تو به جاي الاغ چندين فرزند داري كه هر يك از آنها به صدتا الاغ مي ارزد .

فقيرترين فرد از ديد بهلول
روزي هارون به بهلول پولي داد تا بين فقرا تقسيم كند .
بهلول پول را گرفت و چند لحظه بعد به خليفه باز گرداند . هارون دليل اين كارش را پرسيد . بهلول گفت : من هر چه فكر كردم از خليفه فقيرتر و نيازمندتر نيافتم به خاطر اينكه ماموران تو با زور از مردم باج و خراج مي گيرند و به خزانه تو مي ريزند .

مدح خليفه گفتن
روزي بهلول با دوستش در مجلس خليفه نشسته بود و در گوش هم نجوا مي كردند . خليفه گفت : باز با هم چه دروغ مي سازيد ؟ بهلول گفت : مدح شما مي كنيم !

وقت طعام خوردن
از بهلول پرسيدند كه وقت طعم خوردن چه موقع است ؟ بهلول گفت : غني را وقتي كه گرسنه شود و فقير را وقتي كه بيابد .

تشييع جنازه قاضي شهر
قاضي شهر فوت كرد و جمعيت انبوهي به تشييع جنازه اش آمده بودند ، كسي از بهلول پرسيد ؟ زمان تشييع جنازه بهتر است آدم در جلوي تابوت قرار گيرد يا عقب تابوت ؟بهلول گفت : جلو يا عقب تابوت فرقي ندارد ، بايد سعي كرد توي تابوت قرار نگرفت !

آدم احمق
مردي خودنما و متكبر كه خود را فيلسوف دهر مي پنداشت به بهلول گفت : آدم احمق كسي است كه به چيزي اطمينان كامل داشته باشد . بهلول پرسيد : تو مطمئني ؟ گفت : كـامـلا !!!

بر پدر دروغگو لعنت !
خواجه اي بد سرشت را پدر مرده بود و خود خبر نداشت . بهلول شتابان نزد او آمده پرسيد : حال پدرت خوب است ؟ گفت : الحمدالله كه هنوز سلامت است . بهلول گفت : بر پدر دروغگو لعنت !

پارچه به سر بستن
بهلول سرش را با پارچه اي بسته بود ، كسي پرسيد چرا سرت را بسته اي ؟ گفت : آن چاله را مي بيني ؟ گفت : آري . گفت : من نديدم !

جلوگيري از دعواي دو نفر
روزي بهلول به شتاب تمام راه مي رفت . پرسيدند : با اين شتاب كجا مي روي ؟ گفت : مي روم تا از دعواي دو نفر جلوگيري كنم . گفتند : كدام دو نفر ؟ گفت : خودم و آن كسي كه دارد دنبال من مي دود !

حرف زدن و نجوا كردن با خود
بهلول هر روز در زماني معين ، ساعتي را با خود حرف مي زد و نجوا مي كرد ، پرسيدند : سبب چيست كه هر روز ساعتي را با خود گفتگو مي داري ؟ بهلول گفت : مي خواهم در طول شبانه روز ، ساعتي نيز با آدميان گفتگو داشته باشم !

دزدي الاغ
بهلول را به اتهام دزدي الاغ ، پيش قاضي بردند . قاضي پرسيد : آيا خود به تنهايي الاغ را دزديدي ؟ گفت : آري ، مگر مي شود اين روزها به كسي ديگر اطمينان كرد ؟!

دو بلا در يك زمان
روزي خليفه از بهلول پرسيد : چرا خدا را شكر نمي كني از زماني كه من بر شما حاكم شده ام ، طاعون از ميان شما دفع شده است ؟ بهلول گفت : خداوند عادل تر از آن است كه در يك زمان دو بـلا بر بندگا نش گمارد .

راز طول عمر آدمي
از بهلول پرسيدند : راز طول عمر در چيست ؟ گفت : در زبان آدمي . گفتند : چگونه است آن راز ؟
گفت : آنست كه هر اندازه زبان آدمي كوتاه باشد ، عمرش دراز مي گردد و هر چه زبان دراز گردد ، از طول عمر آدمي كاسته مي شود ... ؟

رفتن به عيادت مريض
روزي بهلول به عيادت مريضي رفت ، به هنگام مراجعت ، كسان آن مريض تا درب خانه مشايعت اش كردند. چون به درب حياط رسيد ، ايستاد و گفت : اين دفعه ديگر مثل آن دفعه نبا شد كه فلاني مرد و مرا خبر نكرديد ... !

سكته ناقص
روزي بهلول را خبر آوردند كه فلاني را سكته ناقص كرده است . بهلول گفت : اگر او را مغزي كامل بودي ، سكته ناقص ننمودي .... !

طلبكار و احمق
روزي كسي از بهلول پرسيد : اگر من به تو مبلغي قرض دهم ، طلبكارت هستم ، اما اگر تو به من قرض دهي چيستي ؟ بهلول گفت : احمق !

عصا به چه كار آيد ؟
بهلول را پرسيدند كه عصا به چه كار آيد ؟ بهلول گفت : عصا به اين كار آيد كه روزي هزار بار زمين مي خورد تا صاحبش زمين نخورد .

لاف زني
مردي لاف زن ادعا مي كرد كه در روستاي ما ، كوه بزرگي است كه وقتي فرياد مي زنيم : خواجه ، كوه هم خواجه را صدا مي زند و مي گويد : خواجه ... خواجه ... . بهلول گفت : اين كه چيزي نيست ، در روستاي ما كوه بزرگي است كه وقتي فرياد مي زنيم : خواجه ، كوه مي پرسد : كدام خواجه ؟!

هضم طعام
روزي خليفه از بهلول پرسيد : كه من هضم طعام نمي توانم كرد ، تدبير چه باشد ؟
بهلول گفت : هضم شده بخور .
__________________


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران