نوشته شده توسط : weborigi

 «تقلب مفهومی است بس اساسی» به طوری که شاعر میگوید:

تقلب توانگر کند مرد را / تو خرکن دبیر خردمند را

تاریخچه ی تقلب از جایی شروع میشود که حسن کچل برای نخستین بار تن لشش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهیانه ی کودکان فلک بخت مکتب بود. لیک حسن از روی گشادی، چشمان چپش را بر روی ورقه ی همزاد انداخت تا نکتی بس ارزشمند از ورقه ی فوق الذکر، دشت کند

لطفا به ادامه مطلب بروید



:: بازدید از این مطلب : 176
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 25 آذر 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : weborigi
ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﮔﻮﺷﯿﺎﯼ ﺍﯾﻔﻮﻥ ﻭ ﺳﺎﻣﺴﻮﻧﮕﻮ
ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﺍ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﻣﯿﮑﻨﻦ . . .
.
.
.
.
.
.
.
ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ...
ﺑﭽﯿﻦ ﺑﭽﯿﻦ ﺑﭽﯿﻦ ﺑﭽﯿﻦ ﻧﭽﯿﻦ ﻧﭽﯿﻦ ﻥ ﻥ ﻥ ﻧﺮﻭ ...
ﻧﭽﯿﻦ ﺑﭽﯿﻦ ﺑﭽﯿﻦ ...
‏( ... ‏)
ﺭﺏ ﮔﻮﺟﻪ ﭼﻴﻦ ﭼﻴﻦ ...
ﮐﺸﻮﺭ ﻧﯿﺲ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺧﻮﻧس


:: بازدید از این مطلب : 212
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 08 خرداد 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : weborigi

فرمون دادن پسرها:
بیا بیا بشکون بیا بیا برگردون حله دادا…..
.
.
.
فرمون دادن دخترا:
بیا بیا بیا نه! اینطوری نیا! برو جلو! بیا بیا بیا بیا،نه!!!

برو جلو از اول! بیا بیا واااای نیا نیا لهم کردی نیا نیا دیگه

روایت داریم هنوز داره میاد

.................................................................

ﺍﺯ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺗﺮ …
.
.
.
ﺍﻭﻥ ﭘﻨﮕﻮﺋﻨﯿﻪ ﮐﻪ ﻧﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺩﺍﺭﻩ
ﻧﻪ ﺧﺸﺘﮏ ﺩﺭﺳﺖ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﺭ :D

.............................................
ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﮐﺎﺭ می کرﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﻭﺍﯼ ﻓﺎﯼ ﻗﻄﻊ ﺷﺪ!
ﺗﺤﻘﯿﻖ ﮐﺮﺩﻡ، ﺩﯾﺪﻡ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﻭ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ!
ﻣﺮﺩﻡ چه قدر ﺑﯽ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﺷﺪﻥ ﺗﺎﺯﮔﯿﺎ!
........................................................................
یارو رادیو گوش میداد مجری گفت: مسیر بزرگراه همت به امام حسین بسته است،
یارو میگه: عجب خریه دیگه برا چی قسم میخوری؟؟؟
............................................................
فرهنگ لغت مامانم :
این آشغالا که میزاری تو گوشت = هدست .
این آشغاله که شب و روز دستته = موبایلم .
این آشغالا که همش سرت توشه = لپ تاپم .
این آشغالا که میخوری = قره قروت .
این آشغال دونی = اتاقم !!!
این آشغال = خودم :|
......................................................
اﮔﻪ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﻋﻮﺍﺑﺸﻪ:
ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯿﻪ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﮑﺸﻪ!
ﺁﻟﻤﺎﻧﯿﻪ ﻓﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ ﻣﯿﺮﻩ!
ﺳﻮﺋﯿﺴﯿﻪ ﺟﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﺘﺸﻮﻥ!
ﻋﺮﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ!
ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﻪ ﻓﯿﻠﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ!!!!
ﻭﺍﻻﺍﺍﺍﺍ
........................................................
پشت نویسی کارت عروسی غضنفر :
حاج حسنعلی و خانواده محترم ، بجز پسر وسطی کرمعلی پدرسگ کثافت بی پدرمادر …
خاک تو سرتون با اون بچه تربیت کردنتون ، اصلا نمیخوام بیاید
 


:: بازدید از این مطلب : 184
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 10 بهمن 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : weborigi
حیف نون زبونش تو عابربانک گیر میکنه میبرنش بیمارستان ازش میپرسن زبونت تو عابربانک چیکار میکرد؟ میگه کارتمو وارد کردم گفت زبان خود را وارد کنید ارسال نظر
www.SMSOJOK.com

حیف نون زبونش تو عابربانک گیر میکنه
میبرنش بیمارستان
ازش میپرسن زبونت تو عابربانک چیکار میکرد؟
میگه کارتمو وارد کردم گفت زبان خود را وارد کنید



:: بازدید از این مطلب : 213
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 10 بهمن 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : weborigi

به خواهر زاده چهار سالم یاد داده بودم اگه جاییش اوف شد ,

بیاد پیش من تا بوسش کنم تا خوب بشه,

چشمتون روز بد نبینه ,

رفته ختنه کرده در به در دنبالم میگرده!



:: بازدید از این مطلب : 205
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 10 بهمن 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : weborigi

 من همیشه بچگیام دوس داشتم وقتی گریه میکردم

بغلم کنن بگن هیش مامی ایز هیر، مامی لاوز یو...
اما خب متاسفانه اکثر مواقع میگفتن خفه خون بگیر لامصب!



:: بازدید از این مطلب : 148
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 24 دی 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : weborigi

 پیرمردی سه فرزند داشت. روزی فرزندانش را جمع کرد و

به هر کدام چوبی داد شکستند! بیل داد شکستند

! تیرآهن ۱۸ داد شکستند! پیرمرد گفت:
آدم باشین، مسخره بازی در نیارین می خوام نصیحتتون کنم...!!!!!!!!



:: بازدید از این مطلب : 292
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 24 دی 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : weborigi

 پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،

با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.
یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:....

پدر عزیزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم، من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی رویایی با مادر و تو رو بگیرم، من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم، او واقعا معرکه است، اما می دانستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتورسواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره، این فقط یه احسسات نیست... ماریا به من گفت می تونیم شاد و خوشبخت بشیم، اون یکی تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون، ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعدادی بچه، ماریا چشمان من رو به حقیقت باز کرد که ماریجونا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه که تو مزرعه هستن، برای معامله با کوکائین و اکستازی احتیاج داریم، فقط به اندازه مصرف خودمون، در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره . نگران نباش پدر من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم رقابت کنم یک روز مطمئنم که برای دیدار تون بر می گردم و اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی
با عشق پسرت جان
پاورقی، پدر هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نبود من بالا هستم خونه دوستم تامی فقط می خواستم بهت یاداوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه دوستت دارم
هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن

 

 



:: بازدید از این مطلب : 156
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 24 دی 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : weborigi

 پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید:

«مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشینم؟»

دختر جوان با صدای بلند گفت:

«نمی خواهم یک شب را با شما بگذرانم تمام دانشجویان در کتابخانه به پسر که بسیار خجالت زده شده بود نگاه کردند.

پس از چند دقیقه دختر به سمت آن پسررفت و در کنار میزش به او گفت:

... «من روانشناسی پژوهش می کنم و میدانم مرد ها به چه چیزی فکر میکنند،گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟»

پسر با صدای خیلی بلند گفت:

«200 دلار برای یک شب!!؟ خیلی زیاد است!!!»

وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غیر عادی کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد:

« من حقوق میخوانم و میدانم چطور شخص بیگناهی را گناهکار جلوه بدهم.»



:: بازدید از این مطلب : 307
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 20 دی 1393 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : weborigi

 علی:خانومت و دختر کوچولوت چطورن؟

دانیال: خوبن. اتفاقا معصومه و پارمیدا هم خیلی دوست دارن تو رو ببینن.

علی:آره منم همینطور. آخ که اگه من اون پارمیدای خوشگل و نازتو ببینم، می نشونمش توی بغلم و یه دل سیر ماچش می کنم و حسابی اون چشمای قشنگشو می بوسم.

وای که چه موهای لختی داره پارمیدا.

آدم دوست داره دستشو بکنه لای موهاش. با اینکه فقط

عکسشو دیدما، ولی عاشقش شدم. وای که این پارمیدا

چقدر ناز و خوردنیه! باور کن ببینمش اصن نمی ذارم

از توی بغلم تکون ...

دانیال: ببین ادامه نده. پارمیدا اسم زنمه! اسم دخترم معصومه ست!

♥خخخخخخخخ♥



:: بازدید از این مطلب : 191
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 20 دی 1393 | نظرات (0)

صفحه قبل123صفحه بعد

data-aos="flip-right"
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران